قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
131
تاريخ نگارستان ( فارسى )
نشاند و از همهء كارها اعراض نموده مدتى از روى ادب با او صحبت داشت و چون برخاست بتعظيم هرچه تمامتر او را مشايعت نمود من گفتم كه چه واقع شد ؟ پدرم جواب من نگفته و امر او اصحاب خود را با او قدرى به راه فرستاد همگنانرا از آن حيرت زياده شده پدرم بفراست دريافت و بگذاشت تا خلوت شد پس روى بما آورده گفت بگويم سبب احترام چيست ؟ وى چند سال عامل مصر بود او را عزل كرده اين شغل به من حواله رفت چون بمصر رسيدم و متفحص احوال او گرديدم از عموم مردم آن مرزوبوم به غير از شكر و ستايش او چيزى نشنيدم هرچند خواستم تا مادهء الزامى جهت او پيدا كنم نتوانستم آخر او را بخلوت طلبيده گفتم در اين ده سال كه حساب خود بديوان خليفه مرفوع نداشتهء هيچ ميتواند بود كه جز وى از جمع كم كنى و در خرج بيفزائى تا مرا توفيرى باشد و تو از دست من خلاص شوى گفت حاشا كه من خيانت كنم هرچند او را تهديد كردم فايدهء نداد ناچار او را آزار كرده بزندان فرستادم مدتى در حبس بماند باوجود آن بدان همداستان نشد تا آنكه روزى رقعهء به من نوشت و التماس ملاقات نمود او را بخلوتى طلب داشتم وى گفت محل آن نشد كه دلت را بر من رحم آيد و مرا از اين عذاب خلاص كنى گفتم تا مهمسازى نكنى رهائى متصور نيست وى همان سخن سابق گفت من بتنگ آمدم و بضرب و شتم او را آزار بليغ نمودم گفت واقعا ترحم نخواهى كرد گفتم لا و اللّه پس رقعهء سر به مهر بيرون آورده مرا داد من سر آن را گشاده ديدم دو كلمه بود نوشته به خط متوكل خليفه مشتمل بر عزل من و نصب او من اوله الى آخره از شدت آنحال متغير الاحوال گشته نزديك به آن بود كه بيهوش شوم نظم : منه پا منصبى را در ميانه * كه عزل و نصب را گردى نشانه قدم در كوچهء بىمنصبى نه * كه از هر منصبى بىمنصبى به مقارن آنحال امير شهر و اصحاب او آمدند و آهنگريرا آوردند و بندهاى او را برداشته من از كمال انفعال خوش خوش به زير خزيده در پيش او به دو زانو درآمدم آنجماعت خواستند كه مرا و اتباع مرا بموكلان سپارند و خانهها را مهر كنند وى نگذاشت پس از آن مرا دلجوئى نموده او و اصحاب او بيرون رفتند بعد از آن هرروز چون من رفتمى و او را ديدمى او نيز همانروز بديدن من آمدى و همواره بتحف و هدايا يادآورى كردى بعد از يك ماه گفت يا ايوب اگر ميل دارى ترا روانه كنم گفتم يا سيدى لطف ميفرمائى مرا گفت فردا روز خوبىست بفلان منزل كه پنج فرسخ است فرود آى تا من بديدن تو آيم القصه روز ديگر با كوكبهء تمام بدانمنزل آمده خلوتى كرد و عذرها خواسته گفت از مال ديوان سى هزار دينار و از خاصهء خود پنجهزار انديشه نمودهام بفرماى تا قبض كنند من از كمال شرمندگى نزديك بود كه آب شوم گفت اينها خود سهل است اما چون فردا بدر خانه روى اصحاب ديوان و كتاب از تو ارمغان خواهند و ميدانم كه تو تا غايت تهيهء اسباب آنها نكردهء پس اسامى تحف و پيشكشها